تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | 10:50 قبل از ظهر | نویسنده : الهام

پسرم

تو شاهکار خلقتی ، تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی ، هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست ، تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود ، نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید ، آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 1 بهمن 1394 | 11:13 قبل از ظهر | نویسنده : الهام

سلام پسر گلم.الان که دارم این مطالبو مینویسم شما با مامانی و عمو سعید تو راه رشتی و داری بر میگردی خونه.بعععععععععععععععععله دوباره واسه خودت رفته بودی تهران.منو بابا مسعود اون سری اومدیم دنبالت و با هم برگشتیم رشت.اینم عکس بین راه توی راه قزوین که نگه داشتیم یه خورده تو برف بازی کنی.آخه امسال تا الان که رشت برف نباریده متاسفانه.

جونم برات بگه که وقتی برگشتی دوباره رفتی یه چند وقت مهد کودک.اونجا رو خیلی دوست داری و خیلی خوب کنار اومدی با شرایط.ولی متاسفانه یه شب دیدم خیلی تب داری .تا صبح بیدار موندم و دایم مواظبت بودم پاشویه ت میکردم.خوشبختانه فرداش تعطیل رسمی بود و منم خونه بودم .ولی حالت خوب نشد.دکتر بردیمت .شبشم مامانی و خاله الناز بنده خداها دوباره این همه راهو اومدن رشت تا مواظب تو باشن.اخه دیگه نمیشد بری مهد.تبت خیلی بالا بود.اصلا هیچی هم نمیخوردی.سه بار بردیمت دکتر ولی با این حال یک هفته ای تبت طول کشید.گوشت عفونت کرده بود.خاله الناز بعد از یک هفته رفت و مامانی چند روز دیگه هم پیش ما موند.تو خیلی لاغر شده بودی و صلاح دونستیم که فعلا مهد نری و بیشتر استراحت کنی واسه همین چون خودتم دوست داشتی با مامانی رفتی تهران.فکر کنم یه 20 روزی میشه رفتی.الانم که داری با مامانی و عمو سعید میای رشت.نمیدونم میمونی یا میخوای دوباره با مامانی بری.بابا مسعود طفلی پریروز دستش توی کارخونه حادثه ی بدی دیده و سه روز پیش عمل شد.خیلی روز سختی رو گذروندیم.دردشم خیلی زیاد بود ولی خدا رو شکر فعلا بهتره.ولی حالا حالا ها خونه س و تو هم اگه رشت بمونی لازم نیست بری مهد و پیش بابا میمونی خونه.البته به شرطی که اصلا به دستش نزدیک نشی.

خب اینم چند تا عکس

یه روز با من اومدی اداره چون مهد کودکتون جشن داشتن واسه یلدا و صبح قرار بود بچه ها نیان و بعدازظهر برن جشن .منم مجبور شدم با خودم ببرمت اداره.خیییییلی شیطونی کردی

با هم دیگه واسه شب یلدا کاپ کیک درست کردیم و پاناکتا.بعد من هی میگفتم میخوایم سفره ی یلدا بچینیم.توی مهدم براتون از سفره یلدا و اینا گفته بودن.من همه چی که آماده شد رفتم دوش بگیرم بعدش با هم سفره رو بچینیم .اومدی در حمومو زدی گفتی مامان من سفره یلدا رو چیدم بیا ببین چه خوشگله .

بعد با هزار بدبختی چند تا از کاپ کیکا و پاناکتا ها رو ازت قرض گرفتم که بچینم روی میز.همش میگفتی من که سفره چیدم دیگه دوباره نچین خخخخخ الهی قربونت برم.

اینم از سفره ی اصلی.ایشالله 120 سال یلدا رو جشن بگیری پسر گلم.خب دیگه به قولم عمل کردم ایندفعه زیاد تاخیر نداشتم.دلم لک زده واسه دیدنت .خییییلی دلم تنگ شده برات.تو رو نمیدونم .ایشالله این چند ساعتم میگذره و سلامت میرسین.بوس بوس دوست دارم.

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 آذر 1394 | 1:01 بعد از ظهر | نویسنده : الهام

سلام دوباره گل پسر.قربونت برم الان که دارم مینویسم اینقدر دلم برات تنگ شده چون تو با مامانی و خاله الناز رفتی تهران یه هفته س.اونجا خیلی بهت خوش میگذره .تلفنم که میزنیم با ما حرف نمیزنی میگی نیاین دنبالم من میخوام خییییییییلی اینجا بمونم.قربونت برم هرکی ندونه فکر میکنه ما اینجا شکنجه ت میکردیم خخخخخخخخخخ

خب اواسط مهر یه سفر به مشهد داشتیم.تو خیلی هیجان زده بودی اخه وقتی کوچولو تر بودی سوار هواپیما شده بودی و یادت نبود .یکماه پیشم که پروازمون درست همون ساعت پرواز به دلیل نقص فنی هواپیما کنسل شد و خیلی توی ذوقت خورد ایندفعه دیگه هیجانت چندبرابر شده بود.منم که ترس از پرواز و ارتفاع و بقیه داستان خخخخخخخخ

وسطای پرواز دیگه خوابت برد چون صبحش بلند شده بودی با من اومده بودی اداره و حسابی خسته بودی

مشهد خونه عمو سعید بودیم و حسابی بهمون خوش گذشت

یه روز رفتیم توس مقبره فردوسی

یه روز پینت بال و شهربازی

مامانی و خاله النازم که خیلی دلشون برای تو تنگ شده بود اومدن مشهد و ما به جای هواپیما با عمو سعید و مامانی اینا با ماشین اومدیم سمت ساری .یه شب ویلای خاله بابا مسعود موندیم و فرداش به سمت رشت حرکت کردیم.تو مسیرم خیلی بهمون خوش گذشت

اینجا واسه ناهار نگه داشتیم .رستورانش خوشگل بود

اینجا هم واسه صرف چای

بعد از اون دیگه رشت بودیم تا اواسط آبان که برات تهران وقت چشم پزشکی گرفته بودم واسه چکاپ . آخه از وقتی دنیا اومده بودی چشم پزشکی نبرده بودمت.منو تو با هم راهی تهران شدیم.خدارو شکر فعلا که دکتر عینک برات تجویز نکرد ولی یه خورده چشمات آستیگمات بود

اینجا خونه مامانی با آنیسا خونه ساخته بودینو بازی میکردین حسابی

اینجا هم با مامانی و خاله الناز رفتیم فروشگاه که مامانی خرید کنه

بعدش که برگشتیم رشت چند بار تو بهم گفتی که خاله مهری (پرستارت) بهت میگه که دیگه خسته شده و مامانت باید بزارتت مهد.منم یهو تصمیم گرفتم بزارمت مهد.میخواستم از عید بزارم که دیگه سختیای زمستونو پشت سر گذاشته باشیم ولی دیگه یهو این تصمیمو گرفتم.آخه خودتم واقعا تو خونه حوصله ت سر میرفت.

اسمتو مهد نوشتم و روز بعدشم تولد 4 سالگیت بود.مهمون که نداشتیم دعوت کنیم فقط مامانی و خاله الناز لطف کردن اومدن پیشمون واسه تولدت.ما هم یه جشن کوچولوی 6نفره گرفتیم.

اینم کادوی مامانی و بابایی با یه ماشین

اینم کادوی خاله الناز

واسه مهد کودکم چون فقط دوروز بود میرفتی مهد و من آمادگی نداشتم یه کیکو بادکنکا اینا خریدم بردم اونجا با یه کادو (پیانو) و اونا هم برات یه جشن کوچولو گرفتن

قربونت برم من ایشالله جشن تولد 100 سالگیتو بگیری.ایشالله همیشه سلامت و شاد باشی عزیزم.خیلی بابت تولدت هیجان زده شده بودی.

منو بابا هم برات یه کامیون کنترلی خریدیم و یه پیانو کوچولو

خلاصه چند روز بعد که مامانی و خاله الناز بلیت برگشت داشتن سه نفری رفتیم که برسونیمشون ترمینال تو گیر دادی اونجا که میخوای باهاشون بری.هر کاری کردم که قانعت کنم بمونی فایده نداشت.خیلی جالب بود تو در برابر خرید ماشین خییییییییییلی ضعف داری . بهت گفتم کیارش اگه نری ازینجا میریم اسباب بازی فروشی برات ماشین میخرم . گریه میکردی میگفتی مامااااااااااااان مگه تو نگفته بودی که من خیلی زیاد ماشین دارم دیگه نباید ماشین بخرم.برام ماشین نخر من میخوام برم تهرانگریه

خلاصه که با همون لباسای تنت نشستی تو اتوبوسو رفتی . نه لباسی نه اسباب بازی.مامانی بنده خدا رفت اونجا برات چند دست لباس خرید.عمه آزیتا و مامانی آذرم لطف کردن پول کادوتو فرستادن خاله الناز برات اسباب بازی خرید.میخواستم همون چند روز بعدش بیام دنبالت بیارمت که سرما خورده بودی و مامانی برده بودت دکتر باید دارو میخوردی و استراحت میکردی گفتم اگه بیارمت چه جوری بری با اون حالت مهد.دیگه پا رو دلم گذاشتم و به خاطر خودت گفتم بیشتر بمونی . حالا آخر هفته قراره انشالله بیایم دنبالت.هرچند همش میگی نیاین دنبالم.

خلاصه که خیلی دلمون برات تنگ شده.ولی خونمون همش تمیزه خخخخخخخخخخخخ ازدست تو.به محض اینکه میرسی خونه شروع میکنی

راستی چند وقت پیش یه ماشین کشیدی خییییییییییییییلی باهاش حال کردم.

من همه نقاشیاتو نگهداری میکنم تو یه زونکن با تاریخ که هر وقت بزرگ شدی ببینی و لذت ببری

اینم چند تا عکس که خاله الناز از الانت که اونجایی برام فرستاده

فدات بشم الههههههههههههههههی .بوس بوس





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 آذر 1394 | 12:51 قبل از ظهر | نویسنده : الهام

سلام پسر گلم.واااااااااااااااااااای اگه بدونی چی شد.بعد از اینهمه مدت که همت کردم وبلاگتو آپ کنم تقریبا آخر نوشته هام که رسیدم نت قطع شد و هیچی همه چی پرید.منو میگی انگار آب یخ ریختن رو سرم.آخه این پست خیلی طولانی بود.حالا دوباره که دارم مینویسم تقسیم به دو میکنمش یه مقدارشو اینجا مینویسم بقیه شو تو پست بعدی.خب بریم سراغ تابستون:

جونم برات بگه که با معرفی یکی از آشناها یه مهد خوب نزدیک خونه پیدا کردم.برای اینکه خودم بیشتر به انتخابم مطمئین بشم تو هم به مهد عادت کنی تابستون یه دوره ژیمناستیک ثبت نامت کردم تو اون مهد.خیلی علاقه داشتی و بهت خوش میگذشت البته به شرط اینکه خودمم اونجا تو دفتر مدیر مینشستم.یکی دو روز اول هی میومدی سراغمو میگرفتی و وقتی مطمئن میشدی که اونجا نشستم میرفتی سراغ بازیت.یه بارم اونجا دعوت شدیم به جشن تولد یکی از کوچولوها

خیلی هم بهمون خوش گذشت.بعد از یک دوره کلاس ژیمناستیک تعطیلات تابستونی من شروع شد واسه همین دیگه ثبت نامت نکردم و منو تو مثل هر سال راهی تهران شدیم خونه مامانی.

از اونجا با مامانی و بابایی و خاله الناز رفتیم گلپایگان .اونجا به تو خیلی خوش میگذره چون آزادی و حسابی واسه خودت اینور و اونور  و تو حیاط میچرخی.چند روز اونجا بودیم بعدش عمو سعید و علی و نازی اومدن پیشمون و با هم برگشتیم تهران.

اینجا هم تو راه برگشت تو و علی عقب ماشین نشستین و تو حسابی با علی حال میکنی.اون تانک رو هم علی و نازی لطف کردن برات آوردن

بعد از اون خاله حاینه و وانیا اومدن تهران پیشمون که این چند روز پیش هم باشیم.ما هم حسابی تو وانیا رو بردیم گردش.یه روز بردیمتون باغ وحش

یه روز رفتیم پاساژ گردی

اینجا خیلی بامزه بود تو وانیا پشت ویترین مغازه نشسته بودین تو یه اسباب بازی انتخاب کرده بودی و وانیا میگفت برات میخرم.

یه روز همگی رفتیم دریاچه چیتگر که اونجا هم خیلی خوش گذشت ولی خداییییش خیییییییلی گرم بود . همه مستاصل شده بودیم

و یه روزم شهربازی

یه روزم رفتیم پارک آب و آتش و پل طبیعت که اونروز هم خیلی بهتون خوش گذشت

یه روزم منو تو رفتیم خونه عمو منصور

جاهای دیگه هم رفتیم که دیگه عکس ندارم بزارم.ولی خیلی خوش گذشت و تعطیلات پرباری بود تا تونستیم از وقتمون استفاده بهینه کردیم.تو وانیا هم خوب باهم خوب بودین.خلاصه تعطیلات خوبی بود و منو تو پرانرژی برگشتیم رشت.

خب حالا میخوام چند تا از هنرنماییاتو بزارم اینجا برات.من فکر میکنم تو موسیقی و نقاشی استعداد داری

این زرافه رو چندماه پیش کشیدی.من که میگم خیییییلی خوب کشیدی

اینم یه جوجه س که با خمیربازی درست کردی.اینو که نشونم دادی کلی ذوق کردم

خونه مامانی که بودیم با انگورای مصنوعی تو آشپزخونه به قول خودت ماشین عروس درست کرده بودی.خییییییلی خوشم اومد ازین کارت

راستی یه دوستتم اینجا معرفی کنم : ثنا دختر واحد روبرو

اینم چندتا عکس از تو و بابا مسعود

اینم ماشینت که اوایل یه خورده ازش میترسیدی ولی الان خیلی دوستش داری و هر چند وقت یکبار بابا مسعود میبرش تو پارکینگ تا تو رانندگی کنی و خداییییییش رانندگیت خییییییییییلی خوبه.

یه روز با همکارام تصمیم گرفتیم بریم پیک نیک . رفتیم سمت ارتفاعات ماسال که خیلی هم به شما بچه ها خوش گذشت

عااااااااااااشق این عکستم

برگشتنی هم پارک فومن پیاده شدیم تا شما یه خورده بازی کنین . اینقدر وسیله هاش غیر استاندارد و خطرناک بود که سریع چندتا عکس گرفتیم و شما یه خورده بازی کردینو برگشتیم

هفته بعدشم خودمون سه نفری رفتیم پیک نیک که خیلی خوش گذشت

خب دیگه گلم بقیه ماجرا رو تو پست بعدی مینویسم.خییییییییییییلی دوست دارم.

 

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد